بچه های کار و زنان سرپرست

واحد تهیه کنندگان شبکه اول علی رغم همه اشکالاتی که بهش وارده و نتونست اونطور که باید از حقوق تهیه کنندگانش دفاع کنه و عدالت کاری را بینشون برقرار کنه یه خوبی و حسن بزرگی که داشت باعث هم صحبتی بین همکاران گروههای مختلف شد که در مورد کارهایی که در دست دارند باهم صحبت کنند..

یکی از این صحبتها که مدتیه در مورد یکی از برنامه های درحال تولید بین من و تهیه کننده اش رد و بدل شد موضوع کودکان کار و زنان سرپرسته...

حرفهای تکون دهنده ای که آدم را فقط و فقط در بهت فرو میبره که دور و برمون چه خبره و خبر نداریم.. همیشه گاهی یه صحبتی یه گزارشی میبینیم و دو روز بعد دغدغه های زندگی همه چیز را از ذهنمون پاک میکنه

همکار عزیزم آقای رشیدیان در حال تولید یه برنامه است با موضوع کودکان کار... بچه های کودک و کم سنی که به دلیل فقر بیش از اندازه مجبور به کار میشن...بچه هایی که از صبح تا آخر شب برای به دست  آوردن یه پول خیلی خیلی کم از خونه - اگه اسم یه اتاق ٨ متری را خونه بشه گذاشت - بیرون میره و محرومه از کمترین و کوچکترین نیازهای یک انسان برای زندگی... کسی که یک ساله توی گرما و سرما و برف و یخ با یک جفت دمپایی راه میره.... خونه ای که مادرش بخاطر مرگ همسرش و تکفل ٣ فرزند قد و نیم قد مجبوره، مجبوره به هر کاری تن بده...... خونه ی دیگه ای که سقف نداره.... خونه ی دیگه ای که وسیله گرمایی نداره... خونه ی دیگه ای که واقعا واقعا چیزی توش پیدا نمیشه که شکم اعضاش را در طول روز کمی سیر کنه...... خونه ای که وقعی کارگردان به سوژه خودش میگه اول در بزن بعد برو داخل میبینه اصلا دری نداره......

این دوست و همکار تقریبا یک ساله که همه وقتش و زندگیش در دروازه غار و حومه تهران و اطراف بازار و جاده نعمت آباد و گوشه هایی از پایتخت میگذره . داستانهای واقعی و تکون دهنده ای که تن آدم را میلرزونه و با خودش به فکر وامیداره که چرا باید انسانهایی از نوع خودم باید اینجور باشن و انسانهایی باز از نوع خودم دنبال خونه پنتوس استخردار و فلان و فلان توی بهترین نقطه باشن.... یکی از نداری نمیدونه شب چی بخوره و یکی از بس داره نمیدونه چی بخوره.. یکی یکسال با دمپاییه  و یکی ماهی یه کفش اونچنانی باید عوض کنه.......وای آدم میمونه.......از اونور میگی خوب اونی که داره باید لذت مالش را ببره و از اونور وقتی اینها را میبینی دچار تناقض میشی....

نمیدونم اون خونه ای که داره از گشنگی میمیره و زنش یه جور به فساد میره و بچه اش یه جور ، جایی برای ملامتش باقی میمونه یا نه........ موندم..... مغزم نمیتونه تجزیه کنه.....

توی یه روستا شاید همه مثل هم باشن... فقر امکانات یکسانه ... اما توی تهرانی که اینقدر همه چی رنگ رنگه اون بچه ی ٧ ساله ای که باید کار کنه چه ظرفیتی باید داشته باشه تا بتونه این تفاوتها را تحمل کنه و به خلاف نیفته.......

خدایا ! توی این شهر ، این بنده هات چرا اینقدر فرق دارن با هم؟ به فریادشون برس....

خدایا بابت همه چی شکرت.......

/ 3 نظر / 12 بازدید
علیرضا

ایول ، باید برنامه ی جالبی باشه. من که مشتریشم

احسان جان تو را خدا از اين برنامه ها بيشتر توليد كنيد. حالم از اين تلويزيون بهم ميخورد از بس كه برنامه هاي آبكي و شعاري به خورد مردم ميدهد.

مهمان!

کاش بجای این سریالهایی که همه تو ویلاها و قصرهای آنچنانی تصویر برداری میشه و مرتب بخورد ملت داده میشه یکم عوامل تولید بخودشون زحمت میدادن و میرفتن همون جاهایی که شما میگین...دروازه غار و اونطرفا....یه نفرم که با دیدن این برنامه بخودش بیاد بازم یه نفره...بهتر از اونه که صدها نفر برن تو رویای تجملات....کسانی مثل شما قابل تقدیرن آقای نیلی عزیز