جنگ

بعد از این همه وقت که توی خرمشهر بودم امروز حس جدید و عجیب تری نسبت بهش پیدا کردم. ما که جنگ را از نزدیک لمس نکردیم هر چی هست شنیدن بوده و فیلم... یه موقعهایی که یه فضایی مثل حضور توی مناطق جنگی حس آدم را نزدیکتر میکنه به اونچه که در اون منطقه گذشته مثل حس خودم توی این مدت و اون چیزایی که توی مطالب قبلیم نوشته بودم..
اما امروز حسم یه چیزی دیگه بود... حس نزدیک بودن به مرگ یا نه حس رفتن به سمت مرگ حسی نیست که راحت به زبون بیاد..
امروز برای بازبینی چند محل که میخواستیم به عنوان میدان مین ازش در سریالمون استفاده کنیم به بیرون از خرمشهر رفتیم. به سمت مناطق عملیاتی مختلف ...
سید منصور راهنمامون بود. کسی که در خنثی کردن مین و بمب اگه نگم حرف اول را میزنه میتونم بگم جزو خبره ترینهاست.... کسی که خاطراتش اینقدر شنیدنیه که خودش یه برنامست... کسی که در عرض ۵ دقیقه دوبار پاهاش روی مین رفته... و البته خدا حفظش کرده... شاید یه مطلب مجزا در مورد حرفهاش بنویسم... امروز سید منصور برد مارا جاهایی که به عنوان میدان مین قراره تصویر بگیریم.. و البته انفجار هم ایجاد کنیم...
رفتیم به منطقه ای که بین دو تا کانال آب بود... کانالی که میگفت بخاطر اینکه آب توش جریان داره سرشار از مین های مختلفه... با ماشین بین این دوتا کانال حرکت میکردیم... میگفت احتمال اینکه اینجاها مین داشته باشه خیلی کمه... تابلویی بود که نوشته بود روش میدان مین... وقتی حس میکردی که احتمال داره.. آره احتمال داره و احتمالش هم خیلی کمه که اونجایی که راه میری مین گذاری شده باشه اونوقت حست فرق میکرد... وقتی میگفت پاهاتون را جاهایی بذارین که کوبیده شدن تا هم خطری نداشته باشه و هم مار و عقرب و رتیل از زیر پاتون در نیاد با اینکه میفهمیدیم این قسمت خطری نداره اما باز ....... از زیر پای یکی از بچه ها رتیل در اومد.. سید منصور کشتش... و من تصور کردم زمانی که صدها نفر شبها  و روزها در کنار همه این خطرات بودند... الان که ما توی اون مناطق راه میرفتیم احتمال خطر خیلی کم بود اما اون موقع احتمال اینکه پا روی قسمتی بذاری که مین نداشته باشه خیلی کم بود.. اما اونها کیا بودند که داوطلبانه میرفتن تا راه را برای پشت سریها باز کنن.. وقتی راننده یه ذره این طرف و اون طرف میرفت که توی چاله نیفته و سید منصور میگفت از جایی برو که جای لاستیک ماشین هست یعنی احساس اینکه ممکنه.. آره فقط ممکنه که خطری هم باشه.. و اون زمان ممکن نبوده که خطری نداشته باشه اما ما کجا و اونها کجا.... امروز روز عجیبی بود برام... احساسم را خیلی نزدیکتر دیدم به اون زمان و خودم را خیلی دور دیدم نسبت به آدمهای اون زمان...
از سید منصور بعدا فرصتی شد بیشتر میگم...

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یادداشتهای من

خیلی مراقب خودتون باشین[ناراحت] با خوندن این مطلب منم دلهره گرفتم[خجالت]

احسان جون دل منو بردی جیگر

مهدي

سلام. احسان ميگم با اين اوضاع بي خيال سريال شو با همين سيدمنصور يك سري مصاحبه كن.

ناشناس

مطالب بسیار هیجان انگیزی بود. به هر حال جنگه و داستانهای بسیار! جنگ 20 سال پیش تمام شد با خاطرات غم گین کننده و درد آور و عزیزان و جوانان از دست رفته و این مملکت هنوز به جایی نرسیده که هیچ به عقب هم برگشته است.همه ما آرزوی ایرانی سربلند هستیم که با افتخار در عرصه جهان بدرخشد ولی در حال حاضر این سیاستهای غلط رهبران فعلی همه چیز را به چالش کشانده است.

علی

تو این مملکت، 6-7 تا کانال داریم که از صبح تا شب درباره جنگ و مین های منفحر نشده و کسانی که روی مین خوابیدن و .... برامون میگن. حنی اگه دلمون با این چیزها پر نشده باشه، گوشمون دیگه پر شده. احسان جان، بیچاره ما که زیر خاک این مین هایی که این بزرگان روش منفجر شدن فراموش شدیم! ما ها توی سایه ها گم شدیم. کیه که از ما بگه.

فواد

احسان جان سلام، مطلب خیلی زیبایی بود و شاید تنها ایرادش این باشه که متنش اونقدر بی ریا نوشته شده که اونهایی زیبابین نیستن و بیشتر نگاه سطحی به مسائل دارن، نمیتونن عمق احساس شما رو توی تک تک کلماتت پیدا کنن! یا علی[گل]

علی

شاید، شاید هم نگاه من خیلی سطحی باشه. شاید هم زیبا نیستم..... شاید!

مهمان!

مهم نیست که کی چی میگه و چه کامنتی میگذاره مهم اینه که مطلب احسان نیلی احساسات برانگیزه و ادمو میبره به همون لحظاتی که احسان دیده و داره ازش صحبت میکنه اینو بهش میگن سحر قلم و این سحر نیاز به یه قلب بی ریا داره مگه نه؟

علی

اینکه احسان، مطالب روبی ریا و حسی مینویسه درست! من هم دربست قبولش دارم [چشمک]