حورا و علی اصغر

یادم میاد روزی که بچه را میخواستیم واکسن بزنیم مادرش طاقت نداشت نگاه کنه به لحظه ای که سوزن را توی پاش فرو میکنن....من بچه را گرفتم؛ بچه  به من نگاه میکرد و میخندید یهو سوزن را توی پاش فرو کردن و صدای گریه اش بلند شد.. لحظه سختی بود.. خیلی تلخ... دقیقا مثل روزی که میخواستن ازش خون بگیرن و ....

این ایام و بخصوص امروز که روز علی اصغره خیلی یاد اون لحظه میفتم و ... گفتن و قیاس کردن و نوشتن امثال من خیلی بیهوده به نظر میرسه...چون هیچ نکته قابل قیاسی بین این لحظه و اون روز بزرگ در کربلا وجود نداره.. جز اینکه من پدر فرزندم هستم و امام حسین هم پدر علی اصغر.... بچه من به من نگاه میکرد و میخندید و علی اصغر هم در اون لحظه به پدرش نگاه میکرد و میخندید.... چه وجه مشترکی وجود داره بین من که طاقت دیدن گریه بچه ام که از درد یک سوزن ریز بود را نداشتم و امام حسین که علی اصغرش  ....

/ 2 نظر / 6 بازدید
یادداشتهای من(تهران حنوب)

[گل]

محسن

دلم سوخت !