بهاری دیگر

سلام

اینقدر دیر شد که شاید لطفی نداشته باشه.. اما زودتر نشد سال جدید را تبریک بگم.

بهار دیگه ای به عمرمون اضافه شد و یه سال بزرگتر شدیم..

عید  ، عروسی دختر خاله ام بود. فردای عروسی دور هم جمع بودیم همه فامیل.. نگاه که کردم دیدم چه زیادن دخترخاله ها و پسر خاله هام که همه ازدواج کردن و وارد گردونه ی بزرگترا شدن.. یاد گذشته کردم .. از ذهنم رد شد و گذشت تا امروز..

از جلو یه مغازه رد میشدم .. دوتا پسر بچه ناز و کوچیک جلو مغازه واساده بودن.. مادرشون داخل مغازه داشت خرید میکرد.. این دو تا بچه که سنشون حدود ٣ سال بود به هر رهگذری که رد میشد میگفتن خیلی مخلصیم...بعد هم جفتشون میزدن زیر خنده و به هم نیگاه میکردن... من که رد شدم به منم گفتن و جوابشون را برعکس بقیه دادم.. به هم نیگاه کردن و خندیدن و احساس کردن یه نفر بزرگ حسابشون کرد و جوابشون را داد... اینقدر عکس العملشون زیبا بود که باز یاد گذشته کردم و با خودم گفتم خوش به حالشون.. خوش به حال دل بی غل و غش و پاکشون.. تمام لذتشون جوابی بود که یه بزرگتر بهشون میداد... یاد همون پسرخاله های خودم افتادم و کودکی خودم.. حسرت خوردم به دنیای اونها و گفتم ایکاش همیشه توی همون کودکی خودم میموندم...

به قول شریعتی کاش به زمانی برمیگشتم که تمام ناراحتیم شکستن نوک مدادم بود.

/ 2 نظر / 21 بازدید
یادداشتهای من

سال نو مبارك. من و بردي به دوران كودكي يادش بخير[لبخند][گل]

الهه

حس می کنم که دانه ای در زمین زمستانی ام می دانم که بهار خواهد آمد و جوانه های من خواهد شکفت... سر بزن منتظرم