بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

سلامی دوباره

از 28 اسفند 90 تا 29 دی ماه 93؛ زمانی قریب به 3 سال گذشت .

مرور این سه  سال در یک متن کوتاه شاید سخت باشد. اما آنچه که مرا واداشت به اینکه باز به این حیاط خلوت خودم برگردم فقط و فقط یک چیز بود و آن هم این که علی رغم ابتلای شدید این روزهای بیشتر ما به شبکه های اجتماعی از جمله فیس بوک و اینستاگرام و توییتر و امثال اون ، هنوز که هنوز وبلاگ در دنیای مجازی اصالت خاص خود را حفظ کرده و من خودم برای مطالبی که اینجا هر از گاهی نوشتم ارزش بیشتری قائلم...

شاید مخاطبان اون فضا بیشتر باشد اما بسیاری از حرفها و عکسها در اون جا حکایت از حاضری زدن دارند. علاقه ام به شبکه های اجتماعی را انکار نمی کنم اما مطالب خودم را از این به بعد در حد توان و اقتضای فرصت باز در وبلاگم ثبت خواهم کرد. و اما این سه سال:

دو سال از این مدت را در مسوولیت مدیریت گروه کودک و نوجوان شبکه قرآن سپری کردم ؛ دوسالی که صرف نظر از برخی حواشی بسیار ارزشمند و خوب بود. خوب بود به این دلیل که کار کودک را میشناختم و هر آنچه که آموخته بودم از نظر رنگ و روانشناسی کودک و زیبایی شناسی تصویری منطبق با محتوای معارفی و به کمک همکاران برنامه ساز خوب و حرفه ای در این شبکه پیاده کردم.

آنچه که مد نظرم بود پرهیز از شعاری کردن برنامه ها و نصیحتهای مستقیم بود.

اولویتم این بود که قبل از انکه نیازمند حافظ قرآن در سنین کودکی باشیم باید انسان تربیت کنیم. قرآن کتاب زندگی و چراغ راه است و یک خردسال و کودک باید ترجمه کودکانه قران در ذهنش نقش ببندد. بد بودن دروغ و غیبت و بی احترامی به پدرومادر و هزاران هزار نکته دیگر که در خود قرآن و احادیث ما مورد تاکید هستند از کودکی باید در ذهن کودک نقش ببندد و حافظ و یا قاری قرآن بودن و عدم رعایت این نکات اخلاقی مورد نظر دین ما نیست. هرچند که حافظ و قاری تربیت کردن هم به جای خویش نیکو و ارزشمند است.

به هر تقدیر بعد از گذشت این ایام تصمیم گرفتم که  به حرفه اصلی خودم که تهیه کنندگی و کارگردانی بود برگردم.

زمانی نگذشت که به پیشنهاد مدیر وقت شبکه قرآن عازم ماموریتی شدم بی نظیر. حضوری 6 ماهه در سرزمین نور و رحمت و آرامش.

6 ماهی را در آرامش مطلق زندگی کردم و در وصف نمیتوانم از لذت حضور مستمر و طولانی خودم در کنار بیت الله و حرم پیامبر حرفی بزنم.

سعی کردم این حضور برایم تکراری نشود و البته که هر چه میگذشت انس و نزدیکی و عادت به این ناب ترین نقطه ی زمین بیشتر می شد. در این بین بیشتر در شبکه های اجتماعی حس خودم را به اشتراک میگذاشتم و با تصاویر و نوشته های خودم دیگران را همراه این سفر میکردم.

روزگاری که خیلی زود تر از هر 6 ماه دیگر از زندگی و عمرم تمام شد.

و اکنون بعد از گذشت 3 سال باز هم در این محل برای نوشتن های  بی ریای خودم حضور خواهم داشت و زود به زودتر خواهم نوشت.

   + احسان نیلی ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

سلامی از ...

سلام عزیزان...

خوبید؟ جای همتون خالیه.... نمیدونم چی بنویسم... فقط اینجا تا یکی دو روز آدم توی شوکه... واقعا دیشب هی دور و برم را نگاه میکردم که مطمئن شم بیدارم.. هنوز در خودم نمیبنم که اینجا باشم....

هنوز باورم نمیشه که دارم توی مدینه نفس میکشم.. دیشب رفتم مقابل روی پیامبر و به نیابت از همتون اونجا سلام عرض کردم خدمتشون.. هر چند ایشون مقدم در سلام هستند و این ماییم که جواب سلام میدیم...

نفس کشیدن توی مدینه و داخل حرم پیامبر لذت خاصی داره که قابل وصف نیست... انشالله قسمت همه بشه که زایر رسول الله و ایمه بقیع باشند .... ایشالا نور این سفر به چشم و دل همه بتابه که اگه تابید .........

من میدونم لایق این سفر نیستم.. مثل قبل .... بازهم از بزرگی خودشون بود که اومدم اینجا .... بدون هیچ تعارفی میگم...اما ازشون خواستم که لیاقت این سفر را به همه کسایی که آرزوشون اینه که حتی اگه یک روز هم که شده اینجا را از نزدیک ببینن هدیه کنند...

الان هم پاشید برید مفاتیح را باز کنین و زیارت از راه دور حضرت رسول را بخونین و مطمئن باشید که جواب سلام را اگه قبل از شما سلام نکرده باشند خواهید گرفت.. دعا کنین که ما هم لیاقت پیدا کنیم که نایب الزیاره خوبی برا همه دوستان و فامیل و همه و همه باشیم....

این عکس را همین الان براتون گرفتم .. داغ و داغ از حرم برگشتم اومدم اینجا که بدونین یادتون هستم

التماس دعا

   + احسان نیلی ; ٤:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٤
comment نظرات ()

خداحافظ

نمیدونم کی محبت امام رضا شامل حالم شد... اون وقتی که حرم را از صفحه تلویزیون دیدم و گفتم دلم برای مشهد تنگ شده.... یا وقتی با خودم فکر کردم و دلم سوخت از اینکه مشهد رفتنم منتفی شد و  دلم پر کشید برا حرم...

نمیدونم چی شد و چه اتفاقی افتاد که شاید کمتر از نیم ساعت طول نکشید که برنامه ای جور شد و زایر حرمش شدم و وقتی رسیدم به حرم باز هم محبت خود آقا را حس کردم وقتی که دیدم خودم در این سفر کاره ای نبودم و تصمیم گیرنده خودش بود....

اینها را نوشتم نه اینکه فکر کنی میخوام بگم که من دعوت شدم... نه... همه اینها را نوشتم که بگم امام رضا خیلی باحاله...واسه همه هم اینجوره...از بدی مثل من... تا خوبی مثل تو...همه را نگاه میکنه و رو سر همه دست میکشه....زیر گنبد قشنگش و کنار ضریحش یاد همه بودم... همه دوستام...

امروز عصر هم زنگ زدند و گفتند فردا صبح فرودگاه باشم... اگه خدا بخواد و اتفاقی نیفته و خیر باشه فردا عازم حرم جدش پیامبر رحمت للعالمینم... میرم مدینه.. اگه خدا بخواد و توفیق حاصل بشه... شاید یک ماهی اونجا باشم و دو سه روزی هم مکه... دلم برا اونجا هم تنگ شده بود... خیلی ... خدا کنه تا آخر قسمت شه و نایب الزیاره همتون باشم... همتون را یاد میکنم.... اگه شد شرح حالی از خودم را هر موقع که وقت کنم براتون مینویسم و توی حال و هوای اونجا قرارتون میدم... نمیدونم شرایط چه جوریه اما به هرحال نفس کشیدن توی مدینه یه چیز دیگس.. خدا قسمت همه بکنه....

حلال کنید... ماه شعبان و رمضان هم دعام کنید و یاد ما باشید... قربون همتون.. دوشنبه شب.. ساعت ١٢:٢٨

   + احسان نیلی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٢
comment نظرات ()