بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

شکر نعمت

چند وقتی بود که احساس میکردم از خودم خیلی دور شدم.. از اونی که باید باشم.. باخودم همش میگفتم آقا احسان تو ناسلامتی چند سفر مکه رفتی ، زیارت پیامبر رفتی، اونجا قول و قرار گذاشتی، .. اما بازم احساس میکردم اونی نیستم که باید باشم... هی فاصله میگرفتم و دور میشدم از اون کسی که وقتی از این سفرها برمیگشت تو دلش یه حس خاصی داشت و احساس میکرد که این حس یه امانتیه که باید تا آخر عمر تو خودش حفظ کنه...

احساس میکردم گناه برام داره یواش یواش عادی میشه، غیبت شنیدن، گاهی غیبت کردن، گاهی دروغ گفتن و....

جاتون خالی یه ۲-۳ روزی قسمت شد برم مشهد... عجب صفایی داره... اون حس ها دوباره توم زنده شد.. رو کردم به ضریح امام و گفتم : یا امام رضا حرم تو هیچ فرقی با مسجد الحرام و حرم جدت رسول الله و بقیع نداره... هرچی اونها میدن تو هم میدی... منتها اونجا آدم احساس میکنه هر چی میخواد میگیره و بخاطر همین اعتقادش واقعا میگیره اما مشهد که میاد چون فکر میکنه هر موقع بخواد میاد اینجا میگه : حالا یه امام رضا هم بریم ببینیم حاجتمون روا میشه یا نه!

تو بزرگی امام رضا.. تو حاجت هممون را میدی اما ، گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟

اینه که شب آخر که از حرمش بیرون اومدم دوباره تمام اون احساسها در دلم زنده شد و رو کردم به گنبد طلاییش و گفتم به جدت قسم مطمئنم همه حاجتهام را ازت گرفتم...

سبک شدم و اومدم بیرون...

امروز که تو تهران رانندگی میکردم تو دلم گفتم قربونت برم امام رضا.. چقدر سبکم... گفتم سلام امام رضای عزیزم.......اینو گفتم و از همه وقتها بیشتر احساس کردم بهش نزدیکم...

خدایا شکرت که امام رضا را به ما دادی..

   + احسان نیلی ; ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٩
comment نظرات ()