بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

گردگيری وبلاگ

وااااااااااااااااااااای

يادش بخير زمانهايی که يه وقتی داشتيم و ميومديم اينجا و مطلبی مينوشتيم

چه ايامی بود... الان که اومدم و دوباره دارم مينويسم يه حس خاصی دارم... با اينکه خيلی نميگذره اما احساس ميکنم سالها ازش دور شدم....

حالا که اومدم بازم يه چيزی بنويسم از اردوگاه ميرزا کوچک خان رامسر مينويسم و گذر عمر.....

چند هفته پيش به اتفاق خانواده يه سری رفتم شمال... رامسر..

يه روز که هوا هم دلش گرفته بود رفتيم تو شهر يه چرخی زديم و تا چابکسر رفتيم ....

تو راه که ميرفتم يهو چشمم افتاد به اردوگاه ميرزاکوچک خان جنگلی.... به خانومم گفتم برگشتنی يه سر اينجا ميزنيم....

رفتيم تا چابکسر و برگشتيم.... رفتم دم در اردوگاه... گفتم حاج آقا سلام...

-- سلام. بفرماييد.

* حاج آقا ما تقريبا ۹ سال پيش از طرف مدرسه عيد نوروز اومديم اين اردوگاه برای کنکور درس بخونيم.......

-- خوب ؟

* هيچی ، بعد از ۹ سال که از اينجا رد ميشدم حوس کردم خاطرات اون موقع را مرور کنم.. اگه اجازه ميدين به اتفاق خانومم يه چرخی بزنيم داخل اردوگاه....

ـ خواهش ميکنم.. مساله ای نيست.. بفرماييد...

* خيلی ممنونتونم ..

-- با ماشين رفتم داخل................ وای ... نميدونين چه حسی بهم دست داد... دلم گرفته بود.. عين آسمون... رفتم تو اون حال و هوا... خانومم ميگفت چه جای قشنگيه . چه جا خوبی برای درس خوندن آوردنتون... اما من بجای اينکه قشنگيها را ببينم ۹ سال پيش را ميديدم و اون شور و حال اون موقع و اتفاقات اون ايام... از همون ابتداش خاطره داشتم ... از درخت کاجی که با آقای اسکندری کنارش عکس انداختيم. از آمفی تئاتر و فضاهايی که به هر کدومش ميرسيدم ميگفتم .. اينجا هم عکس انداختيم... اينجا من اون بالای پله ها وايساده بودم .. اونجا دم اون ميز پينگ پنگ عکس انداختم...

بعد رفتيم دم سالن خودمون... همونجا که توش درس ميخونديم و شبها ميخوابيديم...

رفتم همونجايی که جای گروه ما ( علی سيف - مهدی رجبعلی - مجيد پارسا) بود را ديدم... همونجايی که هميشه مينشستيم...

حتی اون سن که هر شب مراسم روش اجرا ميکرديم...

رفتيم تو اون حياطی که آلاچيق ها دورش بودند و ما هر روز صبح دورش ميدويديم که خواب از سرمون بپره...

اونجا هم عکس داشتم

رفتيم اونجايی که اين عکس دست جمعی را انداختيم....

و و و و همه جا را ديدم... همه اون خاطرات را ديدم... دلم گرفت.. دل خانومم هم گرفت... آخه يه زمانی اينجا پر از شور و نشاط بود... و من بعد از ۱۰ سال يعنی زمانی که هيچوقت نميشه اون جمع را اون شور و حال را مثل اين عکس دور هم جمع کرد اومدم به همون فضا.....

وقتی اومدم تهران اولين کاری که کردم عکسهای اون موقع را با خانواده مرور کردم...

اون جاهايی که بهش نشون دادم و گفتم اينجا هم عکس انداختيم... عکسهاش را مرور کرديم .......... يادش بخير...

اردوگاه ميرزا كوچك جنگلي رامسر- سال 74

   + احسان نیلی ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٢۳
comment نظرات ()