بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

حسرت

ديروز از اميرحسين يه متنی را تو ايميل خودم ديدم که هم خيلی قشنگه هم خيلی غم انگيز.. گفتم بذارم اينجا بقيه هم بخونن ... متنش از دکتر علی شريعتيه
شگفتا! وقتی که بود نميديدم. وقتی ميخواند نميشنيدم...
وقتی ديدم که نبود... وقتی شنيدم که نخواند....!
چه غم انگيز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت مي‌جوشد و می‌خواند و می‌نالد، تشنه آتش باشی و نه آب.. و چشمه که خشکيد، چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش ، کوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روييد و از آسمان باريد، تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش، و بعد، عمری گداختن از غم نبودن، کسی که ، تا بود از غم نبودن تو می‌گداخت...

   + احسان نیلی ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/۱٦
comment نظرات ()