بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

بازگشت دوستم

سلام
ديروز يه اتفاق خيلی جالب برام افتاد
راسش من سر کار سيستم کارم شيفتی بود. به اتفاق دوستم علی ياسينی که حتما اسمش را توی ليست دوستانم ديديد... يه ماموريت براش پيش اومد رفت خارج از کشور بعدش هم برام نامه زد که اونجا موندگار شده و از دانشگاه سوربون پاريس پذيرش گرفته...... خوب خيلی وقت جاش خالی بود.. و من بدبخت هم که بايد هر روز اونجا را ميگردوندم خلاصه با نامه با هم در ارتباط بوديم که يهو دوستم مجيد اومد و گفت علی نيومد اينجا گفتم کدوم علی؟
علی ياسينی!!!!
علی ياسينی؟؟؟ چرا چرت و پرت ميگی؟
نه بابا ! چه چرت و پرتی ؟؟ علی اومده.....
برو دست بردار مجيد.. حوصله داريا...
نه بخدا... علی اومده
آخه چرا بيخبر؟
خلاصه مونده بودم اساسی . چون فکر ميکردم مدتها نميبينمش.. اما واقعا خودش بود... ديدمش ديگه باورم شد. خلاصه خيلی خبر خوشحال کننده و غير منتظره ای بود. جالب اينکه به مامانش اينا هم نگفته بود که داره برميگرده...
البته دوباره ميره. اما برا من که فکر ميکردم مدتها نميبينمش خيلی شيرين بود....
اين هم عکسش

   + احسان نیلی ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٢/٢/٢٦
comment نظرات ()