بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

چه زود دير ميشود

نمیخوام همش توی وبلاگم از غم  و غصه حرف بزنم و نمیخوام از این طریق غم وارد دل کسی کنم.... اما بعضی حرفها را نمیشه نگفت

قیصر امین پور را ندیده بودم... اما همیشه ارادتی قلبی و حسی و عاطفی نسبت بهش داشتم.. از وقتی که تصادف کرد و حالش رو به بدی گذاشت همیشه نگران خبری بودم که دیروز بالاخره شنیدم..

بعضی ها را ندیده شیفتشون میشی... بدون اینکه دیدن و ندیدنشون تاثیری در حست بهشون داشته باشه.. و قیصر از این جنس بود...

چون کارش دلی بود و با دل دیگران سر و کار داشت نه با چشمشون.... همین هم باعث شد که امروز بی اراده و با تمام وجود من رو کشوند به محل تشییع پیکرش....

جایی که کسانی را میدیدی که هیچوقت چشمانشون را در حال گریه ندیده بودی...

و چه قشنگ گفت :

قاف حرف آخر عشق است ، آنجا که نام کوچک من آغاز میشود...

روحش شاد و غریق رحمت بیکران خدایش        

   + احسان نیلی ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٩
comment نظرات ()