بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

خبر

آیت الله فاطمی نیا را خیلی ها میشناسن...از اون روحانی های باسواد ، باحال و دوست داشتنی و غیر عوامی  ( غیر عوامی به این معنی که اهل حرف بیخودی و بی سند و طولانی کردن صحبت و سر مردم را گرم کردن نیست) و در عین حال سیم وصل.

یه بار از ایشون پرسیدم حاج آقا چه خبر؟ گفتن خبر میخوای برو قرآن بخون... همش مژده و بشارته و امید....اما به اخبار روزنامه ها نیگاه کنی همش نا امیدیه و یاس ، یه روز لایه ازون سوراخه ، یه روز آلودگی هواست ، یه روز جنگه ، یه روز خشکیه ، یه روز قحطیه....خلاصه بخوای بری توی بحر اخبار از زندگی نا امید میشی.

البته منظورشون این نبود که بیخبر باش یا اینها را ندید بگیر...اما کلا اون چیزی که درک من از حرف ایشون بود اینه که خبرهای روزمره خبرهای امروز و فرداست..اما خبر اصلی که به درد سعادت  دنیا و آخرته همونیه که خدا گفته و  هیچوقت هم بیات و کهنه نمیشه....

 

 

   + احسان نیلی ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٩
comment نظرات ()

پل

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.
نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.
 کمی بیاندیشیم

تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!
بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدیم؟!!

 

   + احسان نیلی ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۸
comment نظرات ()

مظهر رحمت و نه فقط عدالت

مهربانى با مردم را پوشش دل خویش قرار ده، و با همه دوست و مهربان باش. مبادا هرگز، چونان حیوان شکارى باشى که خوردن آنان را غنیمت دانى، زیرا مردم دو دسته‏اند، دسته‏اى برادر دینى تو، و دسته دیگر همانند تو در آفرینش ، اگر گناهى از آنان سر مى‏زند، یا علتهایى بر آنان عارض مى‏شود، یا خواسته و ناخواسته، اشتباهى مرتکب مى‏گردند، آنان را ببخشاى و بر آنان آسان گیر، آن گونه
که دوست دارى خدا تو را ببخشاید و بر تو آسان گیرد. همانا تو از آنان برتر، و امام تو از تو برتر، و خدا بر آن کس که تو را فرماندارى مصر داد والاتر است، که انجام امور مردم مصر را به تو واگذارده، و آنان را وسیله آزمودن تو قرار داده است، هرگز با خدا مستیز، که تو را از کیفر او نجاتى نیست، و از بخشش و رحمت او بى‏نیاز نخواهى بود، بر بخشش دیگران پشیمان مباش، و از کیفر کردن شادى مکن، و از خشمى که توانى از آن رها گردى شتاب نداشته باش،

 به مردم نگو، به من فرمان دادند و من نیز فرمان مى‏دهم، باید اطاعت شود، که این گونه خود بزرگ بینى دل را فاسد، و دین را پژمرده، و موجب زوال نعمتهاست. و اگر با مقام و قدرتى که دارى، دچار تکبر یا خود بزرگ بینى شدى به بزرگى حکومت پروردگار که برتر از تو است بنگر، که تو را از آن سرکشى نجات مى‏دهد، و تندروى تو را فرو مى‏نشاند، و عقل و اندیشه‏ات را به جایگاه اصلى باز مى‏گرداند.

   + احسان نیلی ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۱
comment نظرات ()