بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

وداع و سلام

آخرین جمله ای که گفت این بود : دوست دارم.. خیلی

منو بغل کرد و تو چشماش پر از اشک شد...

از هتل که میخواست بره گفت دلم خیلی تنگه.. دلش برا من تنگ نبود..میدونستم چشه...درکش میکردم...دلش از چیز دیگه ای تنگ بود.

خودش میگفت تحمل اینکه نماز ظهر را حرم بخونم نداشتم...میگفت داشتم منفجر میشدم..آره بهش حق میدم.. خیلی سخته از اینجا دل بکنی

لباس سفید دو تیکه تنش کرده بود و آماده بود برا رفتن..گفت بریم...

گفتم بهش میخوای از کنار حرم بریم که یه خداحافظی دیگه باز بکنی با آقا؟

با لهجه قشنگ ترکیش گفت زحمتت میشه.. گفتم نه...

بردمش جلوی گنبد سبز... جلو من نمیخواست گریه کنه.. هی نچ نچ میکرد و با حسرت دیوارهای بقیع را نیگاه میکرد... اما نتونست خودش را نیگه داره...دستش را گذاشت روی چشش و هی به زور فشار میداد که اشکش نیاد...

 میگفت مطمئنم که دوباره میام...فیش دارم...بعد درستش کرد..گفت نه....باید خودش بخواد....

 تو بغض بود....

گفتم بریم؟ گفت برو...بردمش شجره.... میقات... مضطرب بود..مضطرب که چه جوری صدا کنه...چه جوری لبیک بگه...

اما از من رودربایستی داشت.... گفتم بیا بسپرمت دست یه روحانی کاروانها... محرم شی.... نیشست اما پا شد.. گفت خودت بیا محرمم کن...

تو حال خودش نبود...گفتم عجله نکن.. میخوای اون ٣ تا نماز را بخونی؟ گفت نه... میخوام زودتر محرم شم.. گفتم بابا عجله نکن.. لبیک گفتن سریع تموم میشه..یه ذره آروم شو.. آرامش بگیر بعد...گفت باشه...

گفتم با خدا حال کن...باش حرف بزن..بغضش ترکید....گفت ٢ ساعت جلوشو گرفتم که اشکم نیاد..نشد .....گفتم راحت باش...

آروم شد...دعا میکرد.. ذکر میگفت و هی میگفت الله اکبر......

گفتم آماده ای؟ گفت آره ....

نیت کرد....لب باز کرد...

لبیک ... اللهم لبیک... لبیک ...لاشریک لک لبیک.....

منو بغل کرد و گفت خیلی دوست دارم....من برگشتم و اون رفت به سمت قبله...

 

   + احسان نیلی ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٢
comment نظرات ()

قربون هوای اینجا

اینجا که هستم و الان نشستم و دارم نفس میکشم تنها جاییه که نه از طپش قلب خبریه نه از  استرس و دلهره و نگرانی و هر چیز منفی که توی زندگی شهری آدم را اذیت میکنه...

اینجا که از هتل میای بیرون چشمت به گلدسته های چشم فریب حرم که میفته دلت هری میریزه اما از جنس اون ریزشهای شهری نه....

اینجا که توی خیابون راه میری آفتاب تیزش که میخوره توی سرت اگه خیلی مثل من از مرحله پرت هم باشی میدویی میری نزدیک حرم که این باد خنک و لطیفش بخوره به صورتت و حالت را جا بیاره...

اینجا وقتی کفشهات را در بیاری و بری داخل حرم بوی عطر خوشش که وقتی توی تهرانی دلت براش تنگ میشه مستت میکنه و ناخواسته گردن کج میکنی و بالای سرت را نیگاه میکنی و باز هم اگه مثل من خیلی پرت باشی بازهم میگی خدا را شکر که الان اینجام....

اینجا وقتی میشینی توی حرم دیگه دوست نداری بری بیرون چون بری بیرون چیکار کنی...

دوست داری راه بری.. بشینی ...آزاد باشی و واسه خودت حال کنی....

اینجا خیلی باحاله.. خیلی...خدایا ازم نگیرش.....

مدینه ... ساعت 11 شب .... نایب همتون توی زیارت و دعا

   + احسان نیلی ; ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۱
comment نظرات ()