بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

زبان معیار

از روزهای اولی که در دوره آموزشی بدو خدمت در دانشکده صدا و سیما مشغول شدم از جمله چیزهایی که بهمون یاد دادن زبان معیار بود..میگفتن زبان معیار زبان فاخر فارسیه که در سمینارها و محافل دانشگاهی و ادبیاتی استفاده میشه. در رسانه ها و روزنامه ها زبان معیار را به کار میبرن.. البته یه تعریف مفصل داشت...نکته مهم این بود که زبان رسمی کشور وقتی از تلویزیون پخش میشه با زبان معیار بیان میشه... و از جمله مثالهای اون اخبار بود...یعنی اخبار در تلویزیون به زبان معیار نقل میشه.

در پایین آمدن سطح تلویزیون و پایین آوردن ذایقه مردم در تلویزیون همین بس که دیشب وقتی خبرنگار واحد مرکزی ، خبر مربوط به دیدار رییس جمهور با فرماندهان نیروی انتظامی را بیان میکرد گفت :‌رییس جمهور به برو بچه های نیروی انتظامی گفت ........!!!!!

یادمه توی کلاس بهمون میگفتن ایران را هیچوقت ایرون نیگین ... و الان در رسمی ترین بخش سیما اخبار به این صورت گفته میشه ... نمونه دیگری از زبان معیار را در بخش خبری ٣٠/٢٠ ببینین ...

وقتی همه چی به شوخی برگزار شه اخبار مون هم از این شوخی جدا نیست....اینها فجایعی است که داره خیلی راحت رخ میده.. بی سر و صدا.

 به کجا چنین شتابان؟

   + احسان نیلی ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۳۱
comment نظرات ()

فاصله

نمیدونم چرا چند وقته حوصله خودمم ندارم.. دیگه چه برسه به اینکه بخوام بیام اینجا مطلب بنویسم..چندبار چندتا مطلب به ذهنم خورد که بنویسم.. اما دیدم کسی که همچین حالا منتظر نیست که بنویسم.. ضمن اینکه از نوشتن اونها هم هرچند بی ریا بود پشیمون شدم..

رسم زندگی پخشش دوباره که نه چند باره شروع شده و بیقرار را هم توی دل روضه رضوان دارن پخش میکنن هرچند برنامه لت و پار شده و بیقراری که من کار کردم نیست.. اعتراض هم که کردم گفتن از تصاویر برنامه ات استفاده کردیم نه اینکه برنامه ات را پخش کرده باشیم.. به هرحال تا فرصتی پیدا شه که بتونم مطلب جدیدی بنویسم و نکته جدیدی بگم خدانگهدار

   + احسان نیلی ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢۸
comment نظرات ()

بهاری دیگر

سلام

اینقدر دیر شد که شاید لطفی نداشته باشه.. اما زودتر نشد سال جدید را تبریک بگم.

بهار دیگه ای به عمرمون اضافه شد و یه سال بزرگتر شدیم..

عید  ، عروسی دختر خاله ام بود. فردای عروسی دور هم جمع بودیم همه فامیل.. نگاه که کردم دیدم چه زیادن دخترخاله ها و پسر خاله هام که همه ازدواج کردن و وارد گردونه ی بزرگترا شدن.. یاد گذشته کردم .. از ذهنم رد شد و گذشت تا امروز..

از جلو یه مغازه رد میشدم .. دوتا پسر بچه ناز و کوچیک جلو مغازه واساده بودن.. مادرشون داخل مغازه داشت خرید میکرد.. این دو تا بچه که سنشون حدود ٣ سال بود به هر رهگذری که رد میشد میگفتن خیلی مخلصیم...بعد هم جفتشون میزدن زیر خنده و به هم نیگاه میکردن... من که رد شدم به منم گفتن و جوابشون را برعکس بقیه دادم.. به هم نیگاه کردن و خندیدن و احساس کردن یه نفر بزرگ حسابشون کرد و جوابشون را داد... اینقدر عکس العملشون زیبا بود که باز یاد گذشته کردم و با خودم گفتم خوش به حالشون.. خوش به حال دل بی غل و غش و پاکشون.. تمام لذتشون جوابی بود که یه بزرگتر بهشون میداد... یاد همون پسرخاله های خودم افتادم و کودکی خودم.. حسرت خوردم به دنیای اونها و گفتم ایکاش همیشه توی همون کودکی خودم میموندم...

به قول شریعتی کاش به زمانی برمیگشتم که تمام ناراحتیم شکستن نوک مدادم بود.

   + احسان نیلی ; ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱۸
comment نظرات ()