بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

سفر

عمر سفر کوتاه و هر چه طولانی بالاخره به انتها میرسه..

هر آینده ای به هرحال میرسه و پایان سفر هم یکی از اونهاست... خیلی زود گذشت...هم سه هفته حضور در مدینه و هم یک روز حضور در مکه...

بنا به دلایلی سفر ٣-۴ روزه مکه ام تبدیل شد به یک روز و بعد از انجام اعمال و حضور یک شبه در کنار بیت الله الحرام  با یک پرواز فوق العاده برگشتم تهران...

غنیمته... یه ساعتش هم غنیمته... مهم موندگاریشه که اگه ٣ سال هم باشی و اثری نگیری فایده نداره . و اگه دقیقه ای باشی و بار خودت را ببندی ارزش سالها حضور در کنار دوست را داره...

برای من رو سیاه چه یک روز و چه صد روز... چه توفیر...

به هرحال با همه رو سیاهیمون مدتی را در بهشت گذروندیم و از آسمون برگردوندنمون به دنیای خاکی ...

یکی از زائرین میگفت ٣ سال انتظار این سفر را میکشیدیم عین چشم به هم زندنی گذشت...

تنها دلخوشی تحمل این پایان که مثل جداشدن فرزند از مادرشه امید به بازگشت دوباره ایه که خدا کنه خیلی دیر نباشه...

سر سفره های سحری و افطارتون ما را هم یاد کنید

   + احسان نیلی ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٩
comment نظرات ()

رمضان و مدینه

یواش یواش عمر سفر ما هم رو به اتمامه و اون چیزی که نگران رسیدن بهش بودم یواش یواش داره نزدیک میشه .. دیگه هر چی اون مسیر همیشگی را طی میکنم حسرتم بیشتر میشه و ترسم از لحظه جدایی بیشتر.. این دفعه بخصوص شاید که نه قطعا سخت تر از سفرهای قبلیم...

بچه ها نمیدونین خاک مدینه چیه...خودمم نمیدونم... اما خیلی میگیره... یه حسی توش هست..یه قرابتی باهاش احساس میکنی.. یه گرمی خاصی داره... خوب بی دلیل هم نیست...اینجا به بال و پر جبرئیل متبرکه ... نفس پیامبر توش جاریه و خاکش مزار دختر و چهار فرزندشه....یه بقیع داره  و یه دنیا حرف و مطلب و احساس و عاطفه و .....چه جوری بگم...وقتی جلوی در بقیع وایمیسی و میبینی اینطرفت حرم منور پیامبر و سمت چپت چهار قبر بی چراغ اما نورانی ائمه (علیهم السلام ) آرزو میکنی کاشکی یه ظرفیتی داشتی تا میتونستی درک کنی که کجا وایسادی... جایی که فقط وقتی می ایستی و دوستانت دیگت را میبنی که دارن از مدینه میرن بهت میگن شما که اینجا هستین یاد ما هم باشین بیشتر احساسش میکنی و سعی میکنی قدرش را بدونی هرچند که هیچوقت نمیشه قدرش را دونست...وقتی بقیع میرم مقایسه میکنم با وقتهایی که میرم حرم امام رضا..اونجا که میرم یه دنیا حرف دارم که بزنم و دعا ... اما اینجا نمیدونم چی بگم... نمیدونم به کی بگم.. چهار امام در مقابل خودت میبینی که هر کدونم دریای بزرگی و رحمت هستن...

اینجا که هستیم امروز روز آخر ماه شعبانه و تابلوهای رمضان کریم و کل عام و انتم بخیر روی در و دیوار و مغازه های شهر حکایت از شروعی دیگر در این سفر داره... شروع ماه رحمت الهی...

اگه این تابلوها هم نبود بوی رمضان را بخاطر خود طراوتش میشه فهمید... نه اینجا... هر جا که باشی...

میخواستم یادآوری کنم که من اینجا یاد همتون بودم... شما هم سحرها و افطارها بخصوص اون اولینش یاد کنید از ما...

خدا حوائج همه را برآورده به خیر کنه...

نایب الزیاره همتون.. مدینه... یکشنبه ١٠ شهریور... احسان

 

   + احسان نیلی ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٠
comment نظرات ()

برای خودم

الان ساعت به وقت عربستان یک نیمه شبه... این مطلب را فقط و فقط برا خودم مینویسم که وقتی برگشتم ایران بخونم و حال و هوای اینجا را بگیرم...

هنوز که هنوزه گاهی فکر میکنم توی خوابم و در کنار مسجد النبی راه میرم... همینجور گردن کج میکنم و گلدسته های حرم را نگاه میکنم و دلم نمیاد چشم ازش بردارم...

وقتی میرم توی حرم و میشینم قشنگ قشنگ قشنگ حس میکنم توی بهشت دارم نفس میکشم.. میدونی چرا؟ چون نمیتونم بلند شم و از حرم بیام... اومدن بیرون سخته....

نیمه های شب حرم خلوت میشه.. همه میرن برای استراحت ... روضه شریفه خلوت خلوت میشه.. هر جاش وایسی میتونی نماز بخونی . .دعا بخونی .. و با پدرت حرف بزنی.... مگه خودش نگفت من و علی پدران امت هستیم...واقعا هم که حس میکنی با پدر بزرگی مهربون تر از هرکس دیگه داری حرف میزنی... بی تکلف و بی ریا... راحت... هرچی درد دل داری میریزی بیرون.... خدا کنه عادی نشه هیچوقت برام وقتی از جلوی محراب پیامبر رد میشم.. وقتی باور میکنی که اینجا جاییه که محمد خدا نماز میخونده... وقتی جلوی منبر وایمیسی و احساس میکنی اینجا که الان تو وایسادی آقا از اینجا رد شده... یعنی تو.. توی احسان وایسادی جایی که ......... یاد حرف پدرم میفتم که وقتی بهش یه بار گفتم نمیری توی محراب نماز بخونی میگفت : جراتش را ندارم.. خیلی جرات میخواد اونجا نماز خوندن....

عجب جایی هستم و انگار نه انگار....

 

   + احسان نیلی ; ٢:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٥
comment نظرات ()

شبهای مدینه

شبهای مدینه برای اونها که اومدن و گلدسته های حرم نبوی را به چشم دیدن حال و هوای خاصی داره

مسیری که با ماشین به سمت حرم میریم از کنار بقیع میگذره .. و در یک قاب هم بقیع را داریم و هم حرم دلنواز پیامبر را...

فرصت زیارتمون خیلی کمه اما همین که چشمم به گلدسته های دلربا و گنبد سبز و دیدنیه حرم میفته دلم برای روزی میگیره که همین صحنه را برای وداع نگاه میکنم و حسرت روزهای بودنم و ندونستن قدرلحظه ها را میخورم... نایب الزیاره همتون هستم... اگه قابل باشم

 

   + احسان نیلی ; ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٤
comment نظرات ()