بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

شکیبایی

شنیدن خبر درگذشت خسرو شکیبایی خیلی تلخ بود..چیزی ندارم بگم جز اظهار تاسف !!

هنرمند بود.. بازیگر بود.. فروتن بود و... یادمه در اوج شهرتش در زمان سریال خانه سبز در مواجهه با مردم خیلی فروتن و متواضع برخورد میکرد و همین موندگارش کرد...

خدا رحمتش کنه...

   + احسان نیلی ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۸
comment نظرات ()

تبریک

الان که مینویسم مغربه.. شب ١٣ رجب... به یاد اون لحظه ای که در همین شب در لباس احرام رو به مکه بودم و عازم حرم خدا...

دلم برای مکه خیلی تنگ شده.. بخصوص امشب... خدا باز هم قسمت کنه... قسمت همه آرزومندهای این سفر.. به حق مولودکعبه.. که امشب شب میلادشه....

ولادتش بر همه و همه مبارک

   + احسان نیلی ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٥
comment نظرات ()

آرامش و عصبیت

چند وقتیه توی مسیر با ماشین که حرکت میکنم یا حتی پیاده از جاهایی که رد میشم احساس میکنم دعوا و درگیری بین مردم خیلی زیاد شده.. احساس میکنم مردم را عصبی میبینم...

خودم در خودم هم که رجوع میکنم همین حس را دارم.. کلا سعی میکنم آروم باشم و معمولا هم اطرافیان من را آروم دیدن.  اما احساس میکنم تحملم نسبت به مسایل پایین اومده و شکننده تر شدم..

فشار روی مردم خیلی زیاد شده.. مردم شکننده شدن. گرونیها ، عدم احساس آرامش ، عدم تطابق درآمدها و هزینه ها و همه اینها مردم را آسیب پذیر کرده.. تحملشون نسبت به هم خیلی کم شده..

احساس میکنن که حقشون داره پایمال میشه و این حق را از هم باید بگیرن.. توی رانندگی ، توی پیاده رو ، توی صف ، ...

خوب حق هم دارند.. وقتی برای یه نون باید این همه وقت توی صف وایسی ، وقتی برای یه بنزین باید حداقل ٣٠-۴٠ دقیقه وقتت را صرف کنی ، وقتی توی ترافیک نا منظم (فرق داره با ترافیک حساب شده و منظم) باید ساعتها بگذرونی ، و وقتی همه اینها را تحمل میکنی و آخرش میبینی زندگیت بعد از چند سال هنوز نرسیده به اون مرحله ای که بتونی ازش لذتی ببری ، بهت فشار میاد. وقتی بهت فشار میاد و میخوای یه جا پیدا کنی برای اینکه یه ذره آرامش پیدا کنی یه انرژی بگیری و میبینی هیچ جایی پیدا نمیکنی همه و همه و همه آدمها را نسبت به کوچکترین مشکلاتی جری تر میکنه...

اخبار روزانه هم که همش حکایت از بدتر شدن اوضاع داره.. گرونی مسکن ، گرونی خوراک ، گرونی لباس ، حذف یارانه ها ، حمله احتمالی و......

بعد که میشنوی : کشور را موجی از نشاط و امید فرا گرفته ، با خودت میگی آدم امیدوار و با نشاط اینقدر شکننده است؟ اگه ناامید شه چی میشه !

   + احسان نیلی ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٢
comment نظرات ()

قدر داشته ها

سلام...

نمیدونم این مطلبم را چه جوری شروع کنم. نمیدونم چی بنویسم تا بتونم حق مطلب را اندکی ادا کنم.. چیزی که بتونه اونی که توی دلم هست را بی ریا بروز بده..

دو سه روز پیش داشتم عکسهای روی کامپیوترم را نگاه میکردم و مروری میکردم بعضی هاشون را...

رسیدم به عکس مادرم... برعکس همیشه که تند تند عکسها را رد میکنم  و میرم سراغ بعدی اینبار روی عکس مادرم تامل کردم. کمی بیشتر بهش خیره شدم.. و برعکس احساس های ماشینی امروزه که دیدن عزیزانمون را هم برامون عادی کرده و نمیفهمیم حتی چه حسی بهشون داریم این بار خیره شدم به تصویر مادرم...و رجوع کردم به حس درونم.. دیدم چقدر دوستش دارم و غافلم از این دوست داشتن...

دیدم چقدر برام عزیزه و من فراموش کردم.. دیدم اگه کاری هم براش انجام میدم و کمکی بهش گاهی.. آره گاهی... میکنم فقط از روی اینه که بالاخره مادره و باید این کار را براش انجام بدم و نه بخاطر حس دوست داشتنم... به خودم رجوع کردم... دیدم آره.. هر کاری هم میکنم احساس میکنم وظیفه است اما ایکاش از روی اون حس واقعی غبار گرفته در پیچ و خم های زندگی بود... یه لحظه با خودم گفتم اگه یه روزی این نعمت و دیگر نعمتهایی را که دارم مثل بقیه اعضای خانواده ام در کنار خودم خدای نکرده نداشته باشم با چی میخوام این جای خالی را پر کنم؟ هان؟ با چی؟

نگاهی کردم به تصویر و بوسه ای واقعی به عکسش کردم  و نرفتم سراغ عکس بعدی... با همون حس ساعتی خوش بودم .. هر چند زمان دوباره غبار گذشتن خود را روی این احساس ذره ذره ریخت و ....

 

   + احسان نیلی ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٢
comment نظرات ()

در عبور سالها

یه روز با امیر حسین در مورد وبلاگ صحبت میکردم.. میگفت میام به وبلاگت سر میزنم و خوبه دوباره فعال شدی  و  از این حرفها... یه حرفی زد تو ذهنم موند و دیروز این حرفش باعث نوشتن این مطلب جدید شد

گفت یه خوبی که داره اینه که تو میتونی تغییرات فکریت را به مرور ببینی چون از اول تا الان مطالبت هست و میتونی مراجعه کنی ببینی قبلا چی می نوشتی و الان چی...

دیروز آنلاین بودم که یهو یاد این حرفش افتادم و گفتم یه نیگاهی به مطالب قبلم بکنم..رفتم در گنجه را باز کردم و مطالب قبلیم را یکی یکی آوردم بیرون... حتی کامنت ها را هم دونه دونه نیگاه کردم...

از اولین مطلبی که مال اسفند سال 81 بود تا امروز.. البته یه خط در میون و روزنامه وار... برام خیلی جالب بود...اتفاقاتی که توی این ایام افتاده بود و من راجع بهش نوشته بودم.. مطالب نقد آمیزی که به مسایل اجتماعی نوشته بودم.. وقفه ی طولانی که توی نوشتن اینجا داشتم ... بعضی کامنتهای خاص که به صورت خصوصی یا عمومی نوشته شده بودن...

خلاصه این 6 سال را با کم و زیادش یه مروری کردم و باز حسرت بر ایام گذشته...با اینکه از خرداد 83 تا مرداد 85 حتی یه مطلب هم ننوشته بودم...اما این جای خالی باعث نشد که اون ایام را در ذهنم هم فراموش کرده باشم...

به نظر خودم از همه مطالبم جذابتر برای خودم یکی نیایش دکتر شریعتی  بود و یکی مطلبی که با عنوان گردگیری وبلاگ نوشته بودم..هرچند بعضی مطالبم از نظر دیگران جذابتر بود... از جمله مطلبی با عنوان پلاک ماشینت مال کدوم کشوره که فراهانی ، تحلیلگر bbc برای این مطلب اجازه ترجمه و درج در سایت bbc world گرفت..یا خیلی از کسایی که خوندن وبلاگم توسط اونها برام مغتنم و ارزشمند بود...

چیزی که خیلی برام عجیب بود این بود که سیاست کم رنگترین سهم را در مطالبم داشت  و این شاید برا کسایی که من را از نزدیک میشناسن هم جالب باشه...البته از بابت این قضیه خوشحالم...

نکته دیگه این بود که به وبلاگ کسایی که برام کامنت گذاشته بودن سر زدم و دیدم تقریبا 80 درصد اونها دیگه وبلاگشون را به روز نمیکنن و مونده بودم که آیا  اونها بزرگ شدن و عاقل و من هنوز ؟؟؟.. یا اینکه نه منم مثل اون 20 % بقیه هنوز ثابت قدم موندم و ...

به هرحال وقتی اولین مطلب وبلاگم را خوندم یاد همون لحظه نگارش افتادم و باورم نمیشد فاصله اولین و آخرین پیامم اینقدر سریع گذشت و هنوز غافلم از گذر ایام... هی میگم و مینویسم و باز غافلم از چیزی که بیشترین مطالبم در این چند سال را به خودش اختصاص داده..... مطالبی که به بهانه مرور خاطرات مدرسه ، مرور ایام کودکی ، فقدان عزیزانی که در این مدت رفتند ، تبریک سال جدید و و و ...نوشته شد..

از دوستانی هم وقت تلف میکنن و میان اینجا واقعا ممنونم.... هرچند سفارش میکنم وقتتون ارزشمندتراز این حرفهاس...

خوش باشید

   + احسان نیلی ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳
comment نظرات ()

بی عنوان

سلام..

همسر محترم دوست عزیزمون مرحوم وحید نوشادی کامنتی گذاشتن و تشکر کردن از همه دوستانی که در مراسم این عزیز زحمت کشیدن.. بر خودم لازم دونستم که این پیام را عینا اینجا قرار بدم.

از همه دوستان عزیز وحید  که در مراسم او بسیار زحمت کشیدند  کمال تشکر را دارم.فقط میتونم بگم که وحید عاشق دوستاش بود و ما همیشه بهترین خاطراتمون رو کنار دوستاش داشتیم

   + احسان نیلی ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳
comment نظرات ()