بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

حکایت

این هم برای تنوع... اخبار سریال را بعدا میگم... فعلا تا همینجا بگم که کار هادی قمیشی ، مالک سراج و مارال فرجاد تموم شد  وبرگشتند به تهران...

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.روی تابلو خوانده می شد:"من کور هستم لطفا کمک کنید."
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه در داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد پر از سکه و اسکناس شده. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت. از او پرسید که بر روی تابلو چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:"چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم" و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلو خوانده می شد:"امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم

   + احسان نیلی ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٩
comment نظرات ()

جنگ

بعد از این همه وقت که توی خرمشهر بودم امروز حس جدید و عجیب تری نسبت بهش پیدا کردم. ما که جنگ را از نزدیک لمس نکردیم هر چی هست شنیدن بوده و فیلم... یه موقعهایی که یه فضایی مثل حضور توی مناطق جنگی حس آدم را نزدیکتر میکنه به اونچه که در اون منطقه گذشته مثل حس خودم توی این مدت و اون چیزایی که توی مطالب قبلیم نوشته بودم..
اما امروز حسم یه چیزی دیگه بود... حس نزدیک بودن به مرگ یا نه حس رفتن به سمت مرگ حسی نیست که راحت به زبون بیاد..
امروز برای بازبینی چند محل که میخواستیم به عنوان میدان مین ازش در سریالمون استفاده کنیم به بیرون از خرمشهر رفتیم. به سمت مناطق عملیاتی مختلف ...
سید منصور راهنمامون بود. کسی که در خنثی کردن مین و بمب اگه نگم حرف اول را میزنه میتونم بگم جزو خبره ترینهاست.... کسی که خاطراتش اینقدر شنیدنیه که خودش یه برنامست... کسی که در عرض ۵ دقیقه دوبار پاهاش روی مین رفته... و البته خدا حفظش کرده... شاید یه مطلب مجزا در مورد حرفهاش بنویسم... امروز سید منصور برد مارا جاهایی که به عنوان میدان مین قراره تصویر بگیریم.. و البته انفجار هم ایجاد کنیم...
رفتیم به منطقه ای که بین دو تا کانال آب بود... کانالی که میگفت بخاطر اینکه آب توش جریان داره سرشار از مین های مختلفه... با ماشین بین این دوتا کانال حرکت میکردیم... میگفت احتمال اینکه اینجاها مین داشته باشه خیلی کمه... تابلویی بود که نوشته بود روش میدان مین... وقتی حس میکردی که احتمال داره.. آره احتمال داره و احتمالش هم خیلی کمه که اونجایی که راه میری مین گذاری شده باشه اونوقت حست فرق میکرد... وقتی میگفت پاهاتون را جاهایی بذارین که کوبیده شدن تا هم خطری نداشته باشه و هم مار و عقرب و رتیل از زیر پاتون در نیاد با اینکه میفهمیدیم این قسمت خطری نداره اما باز ....... از زیر پای یکی از بچه ها رتیل در اومد.. سید منصور کشتش... و من تصور کردم زمانی که صدها نفر شبها  و روزها در کنار همه این خطرات بودند... الان که ما توی اون مناطق راه میرفتیم احتمال خطر خیلی کم بود اما اون موقع احتمال اینکه پا روی قسمتی بذاری که مین نداشته باشه خیلی کم بود.. اما اونها کیا بودند که داوطلبانه میرفتن تا راه را برای پشت سریها باز کنن.. وقتی راننده یه ذره این طرف و اون طرف میرفت که توی چاله نیفته و سید منصور میگفت از جایی برو که جای لاستیک ماشین هست یعنی احساس اینکه ممکنه.. آره فقط ممکنه که خطری هم باشه.. و اون زمان ممکن نبوده که خطری نداشته باشه اما ما کجا و اونها کجا.... امروز روز عجیبی بود برام... احساسم را خیلی نزدیکتر دیدم به اون زمان و خودم را خیلی دور دیدم نسبت به آدمهای اون زمان...
از سید منصور بعدا فرصتی شد بیشتر میگم...

   + احسان نیلی ; ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢۳
comment نظرات ()

اخبار سایتها

سلام
خوبید؟ ممنونم از همه کامنت ها یا نامه هایی که که برام ارسال میکنید..
برای هر لحظه اومدن روی اینترنت لحظه شماری میکنم و واقعا وقت میدزدم تا بتونم بیام..
اخبار سایتهای مختلف را به همراه عکسها در مورد سریال قرارمیدم..
سایت مهرنیوز یه خبر در مورد زمین آسمانی زده یه خبر هم در مورد بیقرار
سایت ایسنا و فارس نیوز خبرهای مشابه زدند و روزنامه بانی فیلم خبر دومش را مشروحتر زده.
ایسکا نیوز و خبرگزاری حج و آینده روشن هم به نقل از همدیگه اخباری را در مورد هم زمین آسمانی و هم بیقرار منتشر کردند..
روی روزنامه جام جم وسایت شبکه اول هم دیروز خبر سریال را زده بودند.
حالا اینها به کنار.. یه چندتا عکس از پشت صحنه سریال گذاشتم که ببینید.

 
      

 

   + احسان نیلی ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٥
comment نظرات ()

هستیم

سلام
راستش خیلی دلم نمیخواد که وبلاگم تبدیل بشه به خبر گزاری سریالم.
دلم میخواد مثل گذشته متنوع باشه و جذاب.
اما چه کنم اینجا چون دسترسی به اینترنتم کمه فقط میرسم که بیام در همین مورد بنویسم چون خیلی از دوستام هی میگن چرا هیچ خبری ازت نیست روی وبلاگ.. والا به خدا همین قدر هم که میام برای اینه که ارتباطم قطع نشه....
دیروز بود... نه ببخشید پریروز سر راهم که برمیگشتم خوابگاه از جلوی موزه جنگ خرمشهر رد میشدم...
هر چند باید این اسم را روی خود خرمشهر گذاشت اما موزه ای به این اسم وسط شهر هست که یکی از همون بناهای تخریب شده است.. و زمانی محل فرماندهی نیروهای عراقی بوده و بعد از آزادی شهر محل فرماندهی نیروهای خودی..
وقتی واردش شدم دقیقا حال و هوای زمان جنگ برام تداعی شد.. با اینکه توی کوچه پس کوچه های شهر که راه میری همه و همه یادگارهای جنگ را میبینی... با اینکه همه جای شهر زخمی از گلوله ها و خمپاره ها و بمباران هاست ... با اینکه از خرمشهر دیگه خرمی و نشاطی به اون شکل نمیبینی اما بعضی چیزها در این موزه این حس و حال را مضاعف میکنه.. خیلی نمیشه توضیح داد که چی تو این موزه هست... فرصتش خیلی نیست.. اما این دو سه روز فرصت بیشتری برای فکر کردن داشتم.. وقتی اومدم تهران بخاطر بدی هوای آبادان مجبور بودم با پرواز اهواز برگردم .. مسیری برگشتم از اهواز به خرمشهر همه و همه خط مقدم جبهه بود..هنوز خاکریزها و سنگرهای زمان جنگ باقی بود.. هنوز واگنهای سوخته ی قطارها باقی بود هنوز دکل های واژگون شده راست نشده بود و هنوز روح آن زمان در ذره ذره خاک این مسیر حضور داشت.. در مسیر حرکت لحظه به لحظه تابلویی میدیدی که حکایت از محل شهادت شهیدی بود و یا یکی از مناطق عملیاتی... تابلویی دیدم که نوشته بود خون شهیدان را فرش راه خود قرار ندهیم ایکاش جوابم را میشنیدند که گفتم فرش راه بسیاری قرار گرفته و .....

راننده ای  که در اختیار گروه است چندروز پیش مرا به جایی میرساند در مسیر دیواری را نشانم داد که لکه هایی روی آن بود و گفت اینها تکه های بدن برادر شهیدم است...

اینجا هنوز جنگ را میبینی... هنوز اشغال و آزادی را میبینی ... هر چه هم که بخواهی فرار کنی و نبینی باز میبینی...چه هنرمندند کسانی که میبینند و باز خون شهیدان را فرش راه میکنند ...

عکسهایی گرفته ام که به زودی اینجا قرار میدم..لینک اخبار سریال را هم که در روزنامه ها و سایتها قرار گرفته به زودی اینجا قرار خواهم داد..

دو روز است که شهر و منطقه را غبار که چه عرض کنم خاک سرخی فرا گرفته و شهر را به شب تبدیل کرده... راننده ها با چراغ روشن حرکت میکنند و هوا بسیار آلوده است... شرایط کار کمی سخت شده است و تنفس سخت شده است.. به هرحال اینها همه از سختیهای کار است.

دوباره برمیگردم و خواهم نوشت...فعلا  

   + احسان نیلی ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱٢
comment نظرات ()

مشکلات

سلام
در خرمشهر هستم هنوز... هوای نسبتا گرم و شرایط سخت روزهای اول برای گروه باعث شد یه مقدار مشکلات طبیعی توی کار پیش بیاد....
رفتار غیر حرفه ای یکی از بازیگرها هم که هیچ منطق و اخلاق و تعهد درش نبود هم باعث بروز مسایلی شد که فعلا برای جلوگیری از جنجال از ذکرش خودداری میکنم....
به هرحال خدا بزرگتر از اینیه که ما فکر میکنیم...

از همه دوستانی که با کامنت یا تماس یا به هر نحوی آرزوی موفقیت این کار را میکنن تشکر میکنم... ۱۰۰۰ برابر اون دعا برای خودشون .....

 

توکلت علی الله

   + احسان نیلی ; ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۳
comment نظرات ()