بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

سفرنامه

سفر اولی که به مکه مشرف شدم با اینکه خیلی عشق به عکس و فیلم داشتم اما دوربین فیلمبرداریم را نبردم.. گفتم از زیارت بازم میکنه...

برای همین یه سفر نامه نوشتم ... لحظه لحظه سفرم را با حس تمام ثبت کردم و از هر عکس و فیلمی برای خودم موندگار ترش کردم

جوری که هر بار میخونمش نه فقط تصاویر اون لحظه که تمام احساس اون لحظه میاد جلوی نظر و داخل وجودم ...

کربلا هم که رفتم دوربین با خودم نبردم... شاید در مجموع ۱۰ تا عکس هم نگرفتم .. اما یه سفرنامه مختصر نوشتم که هنوز نخونده یادمه....

یادمه وقتی وارد شهر شدیم از دور حرم حضرت عباس (علیه السلام ) پیدا شد.. باورم نمیشد که دارم توی کربلا نفس میکشم... هر چند هنوز هم نفس کشیدن توی اون فضا باورم نمیشه..

یکی از لحظه های ناب سفرم لحظه ای بود که وارد شهر کربلا شدم و برای اولین بار میخواستم برم زیارت سید الشهدا...

وقتی مدیر کاروان گفت میریم داخل حرم و من توضیح میدم که قتلگاه کدوم سمته و برید زیارت بخونید رو کردم به یکی از همسفریها و گفتم ما کجاییم؟؟؟؟؟؟؟

هنوز هم باورم نمیشه... آخه باورش خیلی سخته... انگار یه حجابی میاد رو سینه آدم که نفهمه کجاست....

شاید هم اگه حجاب کنار بره و بفهمی کجایی، بفهمی داری توی تل زینبیه و قتلگاه و کف العباس  و ... راه میری اون موقع دیگه ... چی بگم ... فقط یادش بخیر.... عجب جایی بودم و نفهمیدم!

   + احسان نیلی ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢۳
comment نظرات ()

خدايا شکرت

سلام

بالاخره رسیدم به آرزوم... اونجایی که سالها منتظرش بودم تا از نزدیک ببینم را دیدم...

نمیدونم چه طور شد که قسمت شد... اما به فاصله نصف روز رفتنی شدم...

وقتی که خبر درگذشت پدر بزرگم را بهم دادند به تنها چیزی که دیگه فکر نمیکردم سفرم بود...

فقط ساک را بستم ورفتم به سمت اصفهان توی مراسمها بودم که پدرم ، عموهام ، مادربزرگم و همه و همه گفتند برو.... شک نکن.. برو و برای حاج آقا دعا کن.... شاید قسمت و تقدیر  تو و ایشون این بوده که الان تو اونجا باشی و براشون دعا کنی...

مردد بودم.. اگه رفتنی بودم باید شنبه ظهر حرکت میکردم.... جمعه عصر بود که من هنوز اصفهان بودم.... آخر تصمیم را گرفتم..به خانومم گفتم بریم. به عموم گفتم بلیط بگیره برای تهران ... نصفه شب رسیدم ... صبح تازه پاشدم برای بستن ساک... وقتی اومدم برم بیرون ظهر شده بود.... اومدم برم که کلید توی قفل در شکست و ما محبوس در خانه.... گفتم خدایا این چه قسمتیه.. این همه راه منو کشوندی اینجا که توی خونه گیر بیفتم؟ خدا لطف کرد در را باز کردم.. توی این هیرو ویری کلید ساز اورم که قفل را عوض کنه...وقتم خیلی کم بود....اما همه چیز مهیا شد...انگار سفر کربلا باید با اضطراب همراه باشه.... اضطرابی که نمک این سفره....

آره....بلاخره راهی شدم و رفتم.... نایب الزیاره همه بودم....

هنوز هم باورم نمیشه که از کربلا برگشتم.... قسمت همه بشه... خیلی باصفاست... 

   + احسان نیلی ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٠
comment نظرات ()