بي ريا

یادداشتهای روزانه احسان نیلی

تاسوعا

بهتره من هیچی نگم و ننویسم... به جاش قطعه ای از خطبه حضرت عباس (سلام الله علیه) را در روز هشتم ذی الحجه یعنی روز حرکت امام حسین از مکه به سمت کربلا را که معمولا کمتر جایی نقل میکنن براتون قرار میدم... حتما بخونینش... حتما... این خطبه رو حضرت عباس (علیه السلام) بر بام کعبه قرائت فرمودند:

-اي قوم ترسو- آيا قومي را مي ترسانيد که تفريحشان در کودکي بازي با مرگ است, پس چگونه اند در مردانگيشان؟
و قسم مي خورم که بجاي قرباني کردن حيوانات, عزيزانم را برايش فدا کنم.
هيهات!! ببينيد و به دقت نظاره کنيد که رهرو چه کسي هستيد؟ کسي که دائم الخمر است يا کسي که صاحب حوض کوثر است؟ کسي که در خانه او آوازخوانهاي مست هستند يا کسي که خانه اش محل نزول وحي و قرآن است؟ کسي که در خانه اش جاي آلات لهو و پليدي هاست و يا کسي که خانه اش محل پاکيها و آيات الهي؟
شما در گمراهي شديدي واقع شده ايد که قريش در آن واقع شد. زيرا آنها مي خواستند رسول الله را به قتل برسانند و شما مي خواهيد فرزند دختر پيامبرتان را به قتل برسانيد.
و هيچگاه اين امر امکان پذير نبود تا وقتي که امير المونين زنده بود.
چگونه برشما کشتن اباعبدالله الحسين ممکن است تا ماداميکه من از ذريه علي زنده ام؟
بياييد تا شما را به مقصودي که براي آن جمع شده ايد راهنمايي کنم, به قتل من اقدام کنيد که اين تنها راه براي رسيدن به قتل ابي عبدالله است. گردن مرا بزنيد تا مراد شما حاصل شود. خداوند شما را به مقصودي که داريد نرساند و عمرهاي شما را کوتاه و فرزندانتان را مشتت و پراکنده نمايد و شما و اجدادتان را لعنت کند.

منبع: خطیب کعبه:35، از کتاب مناقب الساده الکرام

   + احسان نیلی ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢۸
comment نظرات ()

بدون هيچ عنوانی

بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا

بر دلم ترسم.... نه... دیگه نمیترسم  ... نمیرتسم از اینکه آرزوی کربلا به دلم بمونه... اما از یه چیزی میترسم و اون اینکه دیگه قسمتم نشه...

این روزا که به اسم امام حسین و اصحابش شهر حال و هوای حسینی گرفته... وقتی میرم مجلس عزایی و گوش میدم به مصایب روز عاشورا... یادم میفته که کجا بودم و جلوی چشمم مجسم میشه که جایی که من ! من بی لیاقت ، من گنهکار ، من روسیاه پا گذاشتم جایی بوده که این همه اتفاق افتاده و من از کنار همش عبور کردم و باز نفهمیدم....

وقتی یاد تل زینبیه میفتم ... یاد خیمه گاه میفتم... یاد محل شهادت علی اکبر و علی اصغر میفتم... وقتی یاد محل قطع شدن دستان حضرت ابالفضل میفتم ...اونوقت تصویر شفافتری از واقعه کربلا میاد جلوی چشمم و باز میفهمم که چقدر معرفتم کمه که .....

آره اینجایی که وایسادم بین الحرمینه.... محل کارزار .... جایی که وایسادم محل ریخته شدن خون بهترینهای خداست... از ۶ ماهه گرفته تا ۸۰ ساله.... و من نفهمیدم کجام.... نفهمیدم اینجا جاییه که همش حرمه... حرم خدایی... نفهمیدم اینجا نباید با کفش قدم گذاشت.... ترسیدم پاهام خاکی شه... اما یادم نبود روی این خاکها  همون بهترینها شب بدون پناه خوابیدن...عجب جایی بودم... چطور من اونجا را دیدم و الان.......؟؟؟

تو رو خدا شما که معرفت دارین واسه من این ایام دعا کنین...

   + احسان نیلی ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

عجب خاندانی

آيت الله العظمي بهجت در رابطه با بزرگواری و اغماض ائمه اطهار ـ صلوات الله علیهم ـ فرمودند : « در نزدیکی نجف اشرف، در محل تلاقی دو رودخانه فرات و دجله آبادیی است به نام «مصیب»، که مردی شیعه برای زیارت مولای متقیان امیر المؤمنین علیه السلام از آنجا عبور می کرد و مردی از اهل سنت که در سر راه مرد شیعه خانه داشت همواره هنگام رفت و آمد او چون می دانست وی به زیارت حضرت علی علیه السلام می رود او را مسخره می کرد.
حتی یک بار به ساحت مقدس آقا جسارت کرد، و مرد شیعه خیلی ناراحت شد. چون خدمت آقا مشرف شد خیلی بی تابی کرد و ناله زد که: تو می دانی این مخالف چه می کند.
آن شب آقا را در خواب دید و شکایت کرد آقا فرمود: او بر ما حقی دارد که هر چه بکند در دنیا نمی توانیم او را کیفر دهیم. شیعه می گوید عرض کردم: آری، لابد به خاطر آن جسارتهایی که او می کند بر شما حق پیدا کرده است؟! حضرت فرمودند: بله او روزی در محل تلاقی آب فرات و دجله نشسته بود و به فرات نگاه می کرد، ناگهان جریان کربلا و منع آب از حضرت سید الشهدا علیه السلام به خاطرش افتاد و پیش خود گفت: عمر بن سعد کار خوبی نکرد که اینها را تشنه کشت، خوب بود به آنها آب می داد بعد همه را می کشت، و ناراحت شد و یک قطره اشک از چشم او ریخت، از این جهت بر ما حقی پیدا کرد که نمی توانیم او را جزا بدهیم.
آن مرد شیعه می گوید: از خواب بیدار شدم، به محل برگشتم، سر راه ، آن سنی با من برخورد کرد و با تمسخر گفت: آقا را دیدی و از طرف ما پیام رساندی؟! مرد شیعه گفت: آری پیام رساندم و پیامی دارم. او خندید و گفت: بگو چیست؟ مرد شیعه جریان را تا آخر تعریف کرد. وقتی رسید به فرمایش امام علیه السلام که وی به آب نگاهی کرد و به یاد کربلا افتاد و ...، مرد سنی تا شنید سر به زیر افکند و کمی به فکر فرو رفت و گفت: خدایا، در آن زمان هیچ کس در آنجا نبود و من این را به کسی نگفته بودم، آقا از کجا فهمید. بلافاصله گفت: أشهد أن لا إله إلا الله، و أن محمداً رسول الله، و أن علیاً أمیرالمؤمنین ولیّ الله و وصیّ رسول الله و شیعه شد.»
             
 

            

   + احسان نیلی ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

برف

گاهی اوقات یه اتفاقاتی تو زندگی آدم خیلی به یاد میمونه...

گاهی اوقات هم یه اتفاق باعث میشه که آدم بفهمه گذران عمر و سرعت زیادش رو...

دیشب امیر حسین صدرزاده که بعد از سه سال از آمریکا به ایران برگشته بود چندتا از بچه ها را جمع کرد تا شب قبل از رفتنش یه تجدید دیداری بشه...توی سرمایی که در ماشینم باز نمی شد با علی زمان قرار گذاشتم و رفتم... وقتی از امیر حسین  پرسیدم کی همدیگه رو آخرین بار دیدیم گفت ۳ سال پیش.. باورم نشد... و وقتی سعید کریمی را دیدم و  احساس کردم تازگیها دیدمش و با  یه حساب سر انگشتی دیدم ۱۲ سال از آخرین دیدارمون میگذره اون ۳ سال برام قابل باورتر شده بود...

این قافله عمر عجب میگذرد...... پس به خوشی بگذرونیم و تا هستیم قدر هم را بدونیم ...

امشب برف شدیدی  میاد...  بعد از دو روز تعطیلی که از خاطرات فراموش نشدنیه زمستونی من خواهد بود دست خانومم را گرفتم و رفتیم پیاده روی... از سرما یخ زدیم .. و بهترین چیزی که اون موقع میچسبید لبوی داغی بود که بوی بخارش آدم را مست میکرد.... بهش گفتم بعد از سالها طعم زمستون را امشب چشیدم.. هم  برفش..هم سرماش.. هم لبوی داغی که زیر برف خوردم...

قدر لحظات را بدونیم که معلوم نیست تکرار شه... ایام به کام..

   + احسان نیلی ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

سوراخ سوزن و در دروازه...

آدم اگه برا خدا هم کار نکنه اگه یه ذره انصاف چاشنی کارش کنه جوابشو میگیره... حتی اگه زمین و زمان جلوش وایسن...

درسته که ما اسم رضا میرکریمی و کمال تبریزی  و ابراهیم حاتمی کیا و مهدی فخیم زاده و داوود میرباقری را نداریم، درسته که ما خیلی اسممون کوچیکتره از حبیب الله کاسه ساز و فرج الله سلحشور و محمد نوری زاد  اما دلمون به جای روابط به خدا خوشه...

درسته مثل بعضی ها نیستم که سریال برا شبکه سه بسازیم و به جای ۴ ماه ضبط ۹ ماه ضبطمون طول بکشه  وپولش را  تلویزیون بده بدون چک و چونه   و آخرش با کلی حرف و حدیث که اگه اسم کارگردان دیگه ای پشت برنامه بود برنامه را متوقف میکردن...

درسته مثل بعضی ها نیستیم که ۳۵ روز بریم حج و برگردیم که یه کلیپ ۳-۴ دقیقه ای اونهم به برکت تصاویر آرشیوی  تحویل بدیم و بخاطر اسممون کسی حرفی هم نزنه...

درسته مثل بعضی ها نیستیم که برآورد برناممون ۲ میلیارد تصویب شه و به ۱۱ میلیارد ختم شه و هنوز کار تموم نشده باشه..

درسته ما مثل بعضی ها نیستیم که  ....

درسته .. آره درسته... ما آدم نیستیم... ما زن و بچه نداریم... ما سر یه سریال ۷ قسمتی برا ۳-۴ میلیون تومن اون هم نه برا خودت که برای حق این و اون چونه بزنیم و هزار جور اضطراب و استرس را تحمل کنیم. کم هم آوردی باید از جیبت بدی.. آخر هم نه ۹ میلیارد تومن که ۱۰۰ هزار تومن هم اضافه نمیکنن چون میگن باید با این پولی که دادیم کار را جمع میکردی...

پولی که شاید نصف رقم واقعی مورد نیاز برای اون برنامه نباشه...

شما بگید.. واقعا ۳۰-۴۰ میلیون در برابر یک میلیارد از اون میلیاردها تومن اصلاح براورد پولیه؟ ولی بخدا قسم همین ۳۰-۴۰ میلیون برا تهیه کننده هایی که واقعا کارمیکنن پوله.. به خدا قسم کلی تو کیفیت کار اثر میذاره...

چرا از سوراخ سوزن رد میشیم و از در دروازه نه...

آره.. ما اون رابطه ها را  نداریم. اما!!!

 شبکه لبیک یه شبکه اینترنتیه//.. برنامه بیقرار را قبل از اینکه از تلویزیون پخش کنن از این شبکه پخش کردن... شبکه ای که شاید ۲۰هزار بیننده بیشتر نداشته باشه در روز...

وقتی بهم میگن چندروز پخشش متوقف شد  و در طول این مدت کلی تماس از خارج از کشور که چرا پخشش متوقف شده... و میگن اگه دوباره پخش کردین از قسمتهای قبل دوباره شروع کنین همین برام بسه...

   + احسان نیلی ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

غدير و مفيد

سلام.. عیدتون مبارک

عید غدیر برا ما برو بچه های مدرسه مفید همیشه یادآور یه روز خیلی خاص و قشنگه.. روزی که بدعتش را مدرسه گذاشت و ما اونروز نمیفهمیدیم چه اتفاقی داره میفته.. و الان بعد از این همه سال قدر و ارزشش را میفهمیم..

یادش بخیر آخرین جلسه هفتگی دوران تحصیلمون.. خونه امیر علی تربتی جمع بودیم.. فکر کنم همه بودن.. همه بچه های دوره ۱۵ -- حدود ۱۱۰ نفر بودیم.. شاید شلوغ ترین جلسه بود..چون قرار بود توش یه اتفاق خاص بیفته...

خدا رحمت کنه پدر دوست عزیزم محمد وحدت نیا را... روحانی باصفایی بود.. خوش صحبت . خوش اخلاق و دوست داشتنی... اومده بود که همه ما را با هم برادر کنه.. بینمون عقد اخوت بخونه... و جوری بشه که الان که ۱۶ سال از دوستیمون میگذره و ۱۲ سال از اون روز هر جای میخوام دعایی کنم همه برادرام یادم میفتند و همشون را حتی اونها که آخرین بار همون روز دیدمشون از دعا فراموش نکنم... قطعا بقیه هم همینجورن...

دو ساله که مدرسه کار جالبی را بنا کرده... بر اساس همون عهد گذشته همه فارغ التحصیلای مفید را از دوره اول تا الان که فکر میکنم دوره ۲۶ یا ۲۷ باشه دور هم جمع میکنه و همه معلما را هم به همین شکل... آدم برمیگرده به ۱۵ سال قبل.. زمانی که اولین بار همین دوستان را دیدیم و با هم آشنا شدیم... معلما را که میبینه یاد شیطنت های سر کلاس میفته ... آقای شکیبا را که دیدم یاد وقتی افتادم که داشتم عکس ۳ بعدی میدیدم و اون فکر کرد دارم میخندم و از کلاس اخراجم کرد.. و در این خوشیها وقتی چشمم به عکس آقای حدادی که بهش میگفتیم بابا حدادی و فهمیدم ۲ هفته پیش فوت کرده به همون اندازه ناراحت...

به هر حال نفس این جور کارها توی فضایی که همه درگیر زندگیهای به خود فرو رفته و ماشینی و کم محتوا از روابط و عواطف انسانی شدن آدم را سوق میده به زمانی که هنوز اینجور غرق در این سبک زندگی نشده بودیم...

اردوگاه میرزا کوچک خان رامسر.. نوروز 84       

   + احسان نیلی ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٩
comment نظرات ()

عجب رسميه رسم زمونه

روز چهارشنبه بود که تصمیم گرفتم برم اصفهان.. هم عید اول پدربزرگم بود و هم بعد از سفر کربلا نرفته بودم دیدن بستگان اصفهانی

وقتی وارد خونه شدم جای خالی پدر بزرگم را حس کردم.. تا وقتی هستند و هستیم قدر هم را نمیدونیم و وقتی با جای خالی یکی مواجه میشیم تازه ذکر خوبیهای هم را میکنیم...

پدربزرگ خوبی داشتم ... کسی ازش بدی ندید.. آزارش به هیچکس نرسید.... و بزرگترین حسنش این بود که خیلی حرف نمیزد... اما همون یه جمله ای که میگفت هزاران جمله توش نهفته بود.. برا همین کم حرفی بود که ازش غیبت نشنیدیم.. دروغ نشنیدیم.. تهمت نشنیدیم...

هرچی شنیدیم شکر خدا بود.... میگفت : انگار ما پسر خاله خدا بودیم که این همه لطف و محبتش شامل حال ما شده...

چقدر آخر عمرش اذیت شد و درد کشید اما وقتی ازش میپرسیدی :‌آقاجان بهترین؟ میگفت الحمدلله ... بله...

حیف و صد حیف.... از نسل قدیم چقدر کم موندن و باقیشون هم یکی یکی دارن میرن.. همونهایی که مثل یک طلای ناب دور و برمون هستند و تا هستند نمیفهمیم....

وقتی توی حیاط خونشون راه میرفتم و نگاه میکردم به صندلی همیشگی و مسیری که توی خونه راه میرفت، دلم میگرفت... وقتی رفتم سر خاکش و سلام کردم بهش جواب سلامش را شنیدم و وقتی میخواستم ازش خداحافظی کنم مثل همیشه بهم گفت : به امید خدا

   + احسان نیلی ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢
comment نظرات ()